عاشقانه تر از این باش که هستی

غصه هایم را به که گویم تا مرا پند نکند،دستم بگیرد یاریم کند می روم بی آنکه رفتنم را لحظه احساس کند وتو چشم به راهم نباش

عاشقانه تر از این باش که هستی

غصه هایم را به که گویم تا مرا پند نکند،دستم بگیرد یاریم کند می روم بی آنکه رفتنم را لحظه احساس کند وتو چشم به راهم نباش

چه ساده اندیش

آهسته و با بغضی که هدفش بریدن صدام بود گفتم : من هنوز دوست دارم... 

و او که سعی می کرد اشک هایش را از من قایم کند گفت دیگه خیلی دیره... 

و اما من هیچ چیز نمی شنیدم گرمی قطره ای رو روی گونم احساس کردم بغضم شکست دستاشو گرفتم اینبار با همه وجودم گفتم... من هنوز عاشقت هستم... 

و او خنده ای در هم آمیخته با اشک کرد و گفت : چه زود از پا افتادی ، چه زود شکستی ، و اینو بدون عزیزم خیلی زود دیر شد... 

او رفت... 

او رفت و منو با یه دنیا غم و خاطره تنها گذاشت... 

و من داد میزنم و می گم : ای عشششششقققق   من عاشقم مرا غم سازگار است... 

و باز خموش می شینم و یه خط دیگه روی دیوار می کشم به امید اینکه یه روزی برگرده... 

شاید یه روزی بیاد... 

شاید...

تنها ترین

در تاریکی شب در سکوتی که قطرات باران با ظرافت خاص خود آن را می شکست و برگهایی که در زیر پاهای خسته ام داد می زدند و اما من بی تفاوت.اندکی بعد به قرار گاه رسیدم.

چه حس غریبی...

بی اختیار پاهایم به نشسشتن راضی شدند.انگار پلکهایم قصد پایین آمدن نداشتن.چشمانم به نا کجا پل زده بودند.افکارم در همین نزدیکیا بود.خاطرات زیبایم را روی پرده بد بختی انداختم.ترس از تکرار گذشته مرا سخت آشفته کرده بود.یادم اومد اولین روزی که دوست داشتنو یاد گرفتم.گفتنش خیلی شیرین بود.اولش از گفتن شروع شد تا که دلم حاکم عقلم شد. یادش بخیر...

زیاد طول نکشید که عشق را هم فهمیدم.زهی خیال باطل که اگه می فهمیدم عاشق نمی شدم و نمی شکستم.اما حیف گذشته ها گذشته...

حال دیدن پر پروانه کنار اشکهای شمع که دیگه اثری از ایستادگی اش نمانده بود مرا به یاد خودم آورد که فراموشش کرده بودم.به خودم اومدم.بارون چند دقیقه ای می شد بند اومده بود انگار اونم از من فرار می کرد.

تنهایی را کنارم احساس می کردم به امید همین تنهایی بلند شدم و با خودم گفتم:

" تنها یار وفادار برای من تویی ای تنهایی"

بعد راه رفته را برگشتم...

(نوشته خودم تقدیم به تنها ترین ها)

عشق و وفا...

توی دنیای ما عشق و وفا کیمیاست

                                              هر کی می گه عاشقته دروغ می گه اون بی وفاست

نمی دونیم کی هستیم یا دنبال چی هستیم

                                               توی عشق و عاشقی دنبال کی هستیم

سبد سبد ترانه دروغ های عاشقانه

                                             

یه حرف خود مونی

تا حالا ما آدما چند بار جلوی آینه وایستادیم تو هر بار چند دقیقه به خودمون نگاه کردیم یاااا بهتر بگم به ظاهرمون نگاه کردیم به ظاهرمون رسیدیم لباسامون رو مرتب کردیم موهامونو شونه کردیم کلا به خودمون رسیدیم. 

بعد به ظاهرمون از زوایای مختلف نگاه کردیم ببینیم کوچکترین ایرادی نداریم؟ 

می دونستین همین ظاهرمون باطنمون رو به فراموشی سپرده باطنی که زیباترینه اماماها نمی بینیم یعنی نمی تونیم ببینیم یا نه بهتر بگم نمی خوایم ببینیم. 

این جسمی که جلوی آینه می بینیم بی ارزش ترین چیزه یه چیزیه مثل میز و صندلی و در و... 

ما این جسمی که می بینیم نیستیم ما پشته این جسم درون این جسم هستیم به جای اینکه به این جسم بی خاصیت برسیم به خود واقعی مون برسیم. 

کسایی که به خاطر ظاهرمون به ما نزدیک می شن همانند کسانی هستند که به خاطر ۱ساعت سوار شدن به ماشینمون به ما نزدیک می شن.یعنی جسم ما مانند بقیه چیزای بی ارزشی می مونه که دیگرون به خاطر اونا ما رو می خوان نه به خاطر خود واقعیمون. 

شما اگه به باطنتون بیشتر از ظاهرتون ارزش قائل بشین دیگرون هم این جسارتو نمی کنن باطن شما رو به خاطر رسیدن به جسمتون زیر پاشون له کنن.

آهای کسایی که وقتی در تنگنای دنیا در مشکلات دنیا و مخصوصا در مشکلات معنوی و عاطفی گیر می کنین میافتین دنبال خدا می گردین با شمام آره با شما دارین کجا رو می گردین چرا دارین سر خدا داد می زنین می گین خدا کجایییییییییی... 

یه لحظه به خودتون نگاه کنین با آینه دل به باطن غریب و زیباتون نگاه کنین که خدا در وجود شماست وفراموشش کردین و اون وقت در کمال ناباوری راهی برای رسیدن به آنچه که می خواهین و نیاز دارین در قلب شما رسوخ می کنه انگار شما سال ها از آن راه آگاهی داشتین اما فراموش کرده بودین... 

و اینجاست که باز خدا رو احساس می کنین و باز فراموش... 

و این محبت خدا و نا سپاسی ماست...